درباره ما
حرف هایی از جنس آرامــــــش
نویسنده
آماروبلاگ
» کل بازدید : 253062
» تعداد کل پست ها : 2128
» آخرین بروز رسانی : یک شنبه 6 اسفند 1396 
تعداد نظرات : 62 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ : جمعه 8 آبان 1394  عدد
جستجو
نظرسنجی
وبلاگ عطــــــــر خدا را چطور ارزیابی میکنید؟

موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
پیوندهای وبگاه
نوای وبلاگ
امارگیر وبلاگ
مترجم وبلاگ

امکانات دیگر وبلاگ



قشنگترین اتفاق
+ نویسنده نازنیـــــــــن در پنج شنبه 30 دی 1395  10:28 ب.ظ | نظرات(0)

‍ شب قشنگترین اتفاقیست که
تکرارمیشود تا آسمان
زیباییش را به رخ زمین بکشد
خدایا ستاره های آسمان را
سقف خانه دوستانم کن
تا زندگیشان مانند ستاره بدرخشد




هر اشتباهی پاک شدنی نیست...
+ نویسنده نازنیـــــــــن در پنج شنبه 30 دی 1395  03:03 ب.ظ | نظرات(0)

بزرگتر که شدیم ...
مدادهایمان هم تکامل یافتند!!!

تبدیل به ....
خودکارهای بی رحم شدند ...

تا یادمان بدهند...
هر اشتباهی پاک شدنی نیست...




بیخیالی
+ نویسنده نازنیـــــــــن در پنج شنبه 30 دی 1395  03:00 ب.ظ | نظرات(0)

يک وقت هايى بايد خودت را به بيخيالى بزن
بيخيال تمام آدم هايى كه دوستت ندارند
بيخيال تمام كارهايى كه مى خواستى بشود ولى نشد
بيخيال تمام ركب هايى كه خوردى


ادامه مطلب

بيشتر مراقب هم باشيم!
+ نویسنده نازنیـــــــــن در چهارشنبه 29 دی 1395  10:38 ب.ظ | نظرات(0)

این را به یاد داشته باشید !
خيلي چيزها
تجزیه ناپذیر است

مثل
حرف ها
رفتار ها
نقاب ها
تظاهر ها

اينها
زخمی بر دلها می زنند
که با گذشت صدها سال
 هم جايشان درد ميكند
هم تازه مي مانند.

بيشتر مراقب هم باشيم!
مراقب روز های نیامده زندگی ....




اندکی تامل
+ نویسنده نازنیـــــــــن در چهارشنبه 29 دی 1395  10:35 ب.ظ | نظرات(0)

پیرزنی هر روز دو کوزه_ی آب که آویزان بر یک تیرک چوبی بود، بردوش خود حمل می کرد.
 یکی ازکوزه ها ترك داشت و مقدارى از آب آن به زمين میريخت.
 کوزه شکسته شرمگین بود.


ادامه مطلب

شبتـون بخیـر
+ نویسنده نازنیـــــــــن در چهارشنبه 29 دی 1395  10:26 ب.ظ | نظرات(0)

خدای خوبم،
به حق این شب زیبا
به حق مهربانی‌ات
به حق بزرگی وجلالت
غم و غصـه
را از دل
دوستان وعزیزانم
دور کـن
لبشون رو خندون
دردهاشون رو درمون
و دلشون رو آروم ترین کن
شبتـون بخیـر




زنگ_تفکر
+ نویسنده نازنیـــــــــن در سه شنبه 28 دی 1395  08:58 ب.ظ | نظرات(0)

گنجشکی با عجله و با تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و برمی‌گشت‌
پرسیدن : چه می‌کنی؟
پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می‌کنم و آن را روی آتش می‌ریزم…


ادامه مطلب

داستانک_قابل_تامل
+ نویسنده نازنیـــــــــن در سه شنبه 28 دی 1395  08:56 ب.ظ | نظرات(0)

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد
هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد
از او پرسید: آیا سردت نیست؟


ادامه مطلب

1
2
3
4
5
6
7
8
9
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد و کپی برداری از مطالب تنها با ذکر منبع مجاز است...